- ۱۷ تیر ۰۳ ، ۱۳:۴۶
در آغوش خاموشی شب،
ستاره ها چون نجواها پراکنده اند.
آرام گرفته است هر آنچه که زندگی بود،
و من تنها باقی مانده ام.
در این دقایق آرام،
به رمز و راز جهان می اندیشم.
از رهگذر زمان به آینده می نگرم،
و آرزوها چون گل ها در دل شکوفا می شوند.
چون مه رویت بتابد بر جمالت
وجه دل بینیاز شد ز کمالت
مشرق عشق تو گشت در جهانی
مغرب هستی چو آفتاب جمالت
در میانت چو شاخ گل بهاری
شکوه عشرت و بهار و بزمساری
چو تو باشی، چه حاجت جستن دگر؟
مست و خندان چو لاله خوش گلزاری
در آغوش تو آرامش می یابم
در لبخند تو دنیا را می بینم
هر لحظه در اندیشه ی چشمان تو هستم
که گویی دریایی بی کران است
صدای تو همچون نوای زیبای آواز
دل و جانم را تسخیر می کند
با تو زندگی، بی تو مرگ است
تو همه چیز منی در این جهان
دل من تنها در انتظار توست
که باری دیگر تو را ببینم و آرام گیرم
عشق تو چون آتشی در دلم شعله ور است
که روز و شب قلبم را می سوزاند و می سوزد
دل من در انتظار لحظه ای است که تو بیایی
تا با لبخند مهربانت آرامش را به من هدیه دهی
چشمان تو همچون دریایی است که در آن غرق می شوم
هر بار که در نگاه تو فرو می روم، دنیا را فراموش می کنم
صدای تو چون نوای زیبای نی است
که دل را به وجد می آورد و جانم را نوازش می دهد
بدون تو زندگی معنایی ندارد
چرا که تو همه هستی من در این دنیایی
عشق تو در دلم همچو شعله ای است
که روشن می کند تاریکی های جانم
هر لحظه در اندیشه ی لبان تو هستم
که چون گل می خندند و دل را می ربایند
چشمان تو همچون آسمان پر ستاره
که در آن غرق می شوم با تمام وجودم
صدای تو چون نغمه ای دلنواز
که به گوش جان می نشیند و آرامم می کند
با تو زندگی می کنم، بدون تو می میرم
تو هستی و نیستی، تو همه چیز منی
دل در گرو نگاه مست تو
جان در کف آرزوی دست تو
هر شب به انتظار صبح می مانم
تا تو بیایی و دل را آرام کنی
چشمان تو همچو دریای بی کران
در آن غرق می شوم هر لحظه جان
لبان تو چون گل سرخ و شکوفا
جانم تو را می خواهد پیوسته
هر بار که تو را می بینم
تمام دنیا را در تو می بینم